Monday, November 09, 2009
خب بعد چند روز نبودن سلام....خوبید برو بچ؟یا به قول داف و پاف امروزی برو بکس؟(ورژن جدیدتر هم اگه هست بگید به روز باشم لطفا)....طبق معمول ماموریت به پستم خورد و از اونجایی که خیلی شانسمند(الان این تیکه به ذهنم رسید،شانسمند رو می گم)تشریف دارم درست در این چند روزی که نبودم،استاد شائولینم از بروبکسمون فیلم گرفت که بفرسته چین و اگه مورد پسند چینی ها قرار بگیره،یه هفته به خرج دولت چین می رن واسه خودشون مسافرت و بنده باید اینجا بمانم و سماق مک بزنم!.....نمی دونم تا کی باید به خاطر این شغل و رشته ای که انتخاب قلبیم نبوده،از چیزایی که دوستشون دارم دور بمونم؟.....کتابم هم بهم برگردونده شد،خب البته انتظار نداشتم یه نویسنده بزرگی مثل آقای چرمشیر،کار اول یه تازه کار رو بپسنده...ولی خب همیشه اون مصاحبه عباس معروفی توی ذهنم هست که می گفت "اثر اولم رو بردم گلشیری خوند و گفت به جای نویسنده برو سبزی فروش بشو!..و من هم برای این که بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه با پشتکار بیشتری کارم رو پیگری کردم و خوب الان آثارم به زبانهای دیگه ترجمه می شه و برای خودم یه انتشاراتی در انگلستان دارم و گلشیری مرده ولی من هنوز هستم!"....خب حالا بدون این که بخوام مقایسه ای بکنم می گم آقای چرمشیر!اون روزی که کتابم دست به دست نوجوونها بگرده و از روش سریال بسازن بهتر و پربیننده تر از دایی جان ناپلئون،نمایشنامه های شما در کتابخانه خاک خواهند خورد!...صلوات!(دیگه گفتم یه بار هم بد جوگیر شم ببینم چه مزه ای داره!خب البته نوشابه گشودن برای خود دلچسبه،ولی بهتره زیاد انجام نشه چون ممکنه دچار تکبر بی مورد بشم،پس همین جا می زنم گاراژ!)...... ؟
یه کاری کردم کارستون!البته از دید خودم،اونهایی که خوره سریالهای کارتونی قدیمی باشن بیشتر حرفمو متوجه می شن..برای این که واسه شما هم ملموس بشه اول برید سریال مهاجران رو توی اینترنت سرچ کنید،بعد بیاد بهتون بگم من چی پیدا کردم!هان؟نمی تونید صبر کنید؟خب می گم،کل پنجاه قسمت مهاجران،با کیفیت خوب،زبان اصل،بدون سانسور....البته حجمش دوازده گیگه و باید قطره قطره با نرم افزار تورنت گرفته بشه،ولی خب برای من که از بچگی صداهای این کارتون رو روی نوار ضبط می کردم و بعد در تکرار های بعدیش روی نوار ویدئو،حالا گرفتنش به صورت کامل و زبان اصل یه مزه دیگری داره...شاید یه روز حالشو داشتم و صداهای فارسی شو جدا و روی این نسخه زبان اصل مونتاژ کردم چون دقت کردم دیدم این نسخه ای که صدا و سیما داره بد جور از کیفیت افتاده...واقعا حیف از اون سریال به خصوص دوبله شاهکارش...دیگه از کجا امثال مرحوم مهدی آژیر پیدا می شه که جای آقای پتی بل حرف بزنه؟یا دکتر دیتون که اسم گوینده شو نمی دونم و بعید می دونم هنوز در قید حیاط باشه...کلا اون همه گوینده که هر کدومشون یه ستاره و یک آس در آسمون دوبله بوده و هستن............................خب دیگه،منبر امروز هم طولانی شد،هم شخصی،تا به جرم خودنوشابه باز کنی(باز هم از اختراعات آنی می باشد-آنی به معنی لحظه ای نه آنی شرلی)سمتم دمپایی پرت نشده تشریفم رو می برم،از دوستانی که کامنت می ذارن تقاضا می کنم وبلاگ یا نشونی از خودشون به جای بذارن تا بتونم بهشون مراجعه و محبت شون رو جبران کنم(خانوم شاد زی به خصوص با شما هستم،نمی شه تشریف بیارید و شرمنده کنید و بعد قسر در برید!اجازه بدید ما هم از خجالتتون در بیایم!شما رو خوب یادمه،خصوصا اون کامنتی که برای تمرینات سخت شائولین گذاشته بودید)....روز و باقی هفته خوبی داشته باشید دوستان
بعدا نوشت:الان ساعت حدودا دوازده و چهل دقیقه ظهر روز نوزدهم آبانه و من همین چند دقیقه پیش اولین دقایق سریال مهاجران رو به زبان اصل دیدم...فقط می تونم بگم دوبله فارسیش به مراتب(به مراتب،به مراتب،به مرااااااااااااااااااااااااتبببببببببببببببب) از زبان اصلش سرتره!واقعا که باید به ژاپنی ها گفت شما فقط سریال بسازید و صدا گذاریش رو واگذار کنید به دیگر ملیت ها...چی می شنیدم!روشی مه به جای لوسی می!صداهای عروسکی جای دو خواهر...صدایی که به گردپای صدای به یاد موندنی آقای پتی بل(به قول ژاپنی ها پتی برو)در نسخه فارسیش نمی رسه...حال منو فقط کسی درک می کنه که با یه سریالی از بچگی بزرگ شده باشه،با لحظه لحظه اش زندگی کرده باشه،اون هیجانات،مستمر دنبال کردن سریال،ضبط کردن صداهاشون از طریق ضبط صوت و کانال اف ام،یه مواقعی هم کانال رادیویی قطع بود و مجبور می شدیم ضبط رو بچسبونیم به بلندگوی تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچم و به همه توی خونه بگم هیس هوس صدا نکنید دارم مهاجران ضبط می کنم...یادش به خیر گذشت اون روزها ولی خوشحالم که در بزرگسالی اون قدر قابلیت دارم که بتونم از شور و حال دوران بچگیم باز استفاده کنم و سرزنده باشم....آهای بزرگترها!بهتره بگم هم سن هام،کار و پست و مقام و حقوق بالا و مدیریت بخش کلم خلال کنی ارزونی خودتون،من با این مهاجرانم قدر یه دنیا حال می کنم!!! ؟
|
یه کاری کردم کارستون!البته از دید خودم،اونهایی که خوره سریالهای کارتونی قدیمی باشن بیشتر حرفمو متوجه می شن..برای این که واسه شما هم ملموس بشه اول برید سریال مهاجران رو توی اینترنت سرچ کنید،بعد بیاد بهتون بگم من چی پیدا کردم!هان؟نمی تونید صبر کنید؟خب می گم،کل پنجاه قسمت مهاجران،با کیفیت خوب،زبان اصل،بدون سانسور....البته حجمش دوازده گیگه و باید قطره قطره با نرم افزار تورنت گرفته بشه،ولی خب برای من که از بچگی صداهای این کارتون رو روی نوار ضبط می کردم و بعد در تکرار های بعدیش روی نوار ویدئو،حالا گرفتنش به صورت کامل و زبان اصل یه مزه دیگری داره...شاید یه روز حالشو داشتم و صداهای فارسی شو جدا و روی این نسخه زبان اصل مونتاژ کردم چون دقت کردم دیدم این نسخه ای که صدا و سیما داره بد جور از کیفیت افتاده...واقعا حیف از اون سریال به خصوص دوبله شاهکارش...دیگه از کجا امثال مرحوم مهدی آژیر پیدا می شه که جای آقای پتی بل حرف بزنه؟یا دکتر دیتون که اسم گوینده شو نمی دونم و بعید می دونم هنوز در قید حیاط باشه...کلا اون همه گوینده که هر کدومشون یه ستاره و یک آس در آسمون دوبله بوده و هستن............................خب دیگه،منبر امروز هم طولانی شد،هم شخصی،تا به جرم خودنوشابه باز کنی(باز هم از اختراعات آنی می باشد-آنی به معنی لحظه ای نه آنی شرلی)سمتم دمپایی پرت نشده تشریفم رو می برم،از دوستانی که کامنت می ذارن تقاضا می کنم وبلاگ یا نشونی از خودشون به جای بذارن تا بتونم بهشون مراجعه و محبت شون رو جبران کنم(خانوم شاد زی به خصوص با شما هستم،نمی شه تشریف بیارید و شرمنده کنید و بعد قسر در برید!اجازه بدید ما هم از خجالتتون در بیایم!شما رو خوب یادمه،خصوصا اون کامنتی که برای تمرینات سخت شائولین گذاشته بودید)....روز و باقی هفته خوبی داشته باشید دوستان
بعدا نوشت:الان ساعت حدودا دوازده و چهل دقیقه ظهر روز نوزدهم آبانه و من همین چند دقیقه پیش اولین دقایق سریال مهاجران رو به زبان اصل دیدم...فقط می تونم بگم دوبله فارسیش به مراتب(به مراتب،به مراتب،به مرااااااااااااااااااااااااتبببببببببببببببب) از زبان اصلش سرتره!واقعا که باید به ژاپنی ها گفت شما فقط سریال بسازید و صدا گذاریش رو واگذار کنید به دیگر ملیت ها...چی می شنیدم!روشی مه به جای لوسی می!صداهای عروسکی جای دو خواهر...صدایی که به گردپای صدای به یاد موندنی آقای پتی بل(به قول ژاپنی ها پتی برو)در نسخه فارسیش نمی رسه...حال منو فقط کسی درک می کنه که با یه سریالی از بچگی بزرگ شده باشه،با لحظه لحظه اش زندگی کرده باشه،اون هیجانات،مستمر دنبال کردن سریال،ضبط کردن صداهاشون از طریق ضبط صوت و کانال اف ام،یه مواقعی هم کانال رادیویی قطع بود و مجبور می شدیم ضبط رو بچسبونیم به بلندگوی تلویزیون سیاه و سفید چهارده اینچم و به همه توی خونه بگم هیس هوس صدا نکنید دارم مهاجران ضبط می کنم...یادش به خیر گذشت اون روزها ولی خوشحالم که در بزرگسالی اون قدر قابلیت دارم که بتونم از شور و حال دوران بچگیم باز استفاده کنم و سرزنده باشم....آهای بزرگترها!بهتره بگم هم سن هام،کار و پست و مقام و حقوق بالا و مدیریت بخش کلم خلال کنی ارزونی خودتون،من با این مهاجرانم قدر یه دنیا حال می کنم!!! ؟
Labels: فرهاد از قافله بازیگری جا موند
|
Wednesday, November 04, 2009
سلام بچه ها....خوبین؟
اول از همه از دوستانی که طی پست قبل بهم ابراز لطف کردن یه تشکر ویژه می کنم...مینا خانم محبت فرمودین،بدون شک دلگرمی های دوستان خوبی مثل شما در بهبود حالم موثر بوده....و خب در جواب دوست عزیز سارا(نفهمیدم کدوم سارا هستید کاش راهنمایی می کردید) و لیمو خانوم باید بگم هر آدمی بالاخره یه موقعی دچار ناراحتی می شه ولی مهم به نظرم اینه که بعد از اون ناراحتی آیا اون رو در خودش گسترش بده و مغلوبش بشه یا این که سعی کنه پشت سرش بذاره...من سوپرمن نیستم-ولی سوپرمن را دوست می دارم!- و گاهی ممکنه یه جاهایی کم بیارم...این ارفاق رو در حقم بکنید...ولی خب ترجیح می دم متفاوت از بعضی وبلاگها که صفحاتشون گورستان تلخکامی ها و نجواهای ناامید کننده اس،همیشه مثبت حرف بزنم و امید بدم،خودم این جوری حس بهتری دارم........................ ؟
خب!(یه خب بلند و کشیده!)...این پونصدمین پست من در این وبلاگه!...و خوشحالم از این که اون رو در حالی می نویسم که بیرون هوا صاف و روشن و آفتابی است و همون نور با شدت بیشتری در دل و قلبم می تابه....آره من امروز خیلی حالم خوبه،اون قدر خوب که حاضرم عین یک کیک برشش بزنم و با شما دوستای خوبم سهمیمش بشم...به نظرم سبکی روح خوشبختی بزرگیه و خب من الان عجیب احساس سبکی می کنم....برنامه کاملا جدید معاون کلانتری که در پست قبل گفتم هم به این ترتیب آغاز شد......پونصدتا!عدد کمی نیست ها!پونصد صفحه در این وبلاگ نوشتم،پونصد بار اومدم با دوستام حرف زدم،البته گاهی هم فقط با خودم حرف زدم ولی خب اینجا جائیه که پونصد بار اومدم پس بدون شک می شه گفت یکی از پاتوقهای محبوبم بوده وگرنه این همه بار بهش سر نمی زدم....و خب می شه گفت گذاشتن سنگ بنای این محل رو مدیون آرزویی هستم که رفت ولی من کمبودش رو تبدیل به یه موفقیت کردم،موفقیت از نظر خودم البته،این همه خاطره،این همه دوست،چند تایی هم البته نمی گم دشمن ولی خب آبمون توی یه جوب نرفت ولی من اسمشونو حذف نکردم و گذاشتم در فراموش شده ها،هرچند همه شون هم قهری نیستن،بعضی هاشون یهو برای همیشه رفتن ولی به احترام حضورشون در اینجا اسمشون حفظ شد...........خب یه صلوات محبت کنید،باز جو منو گرفت رفتم بالا منبر....در هر صورت دوست داشتم خودم پونصدمین پستم رو به وبلاگم تبریک بگم،وبلاگ جون،ببینیم هزار رو هم رد می کنیم یا نه؟پس برو بریم.................. ؟
|
اول از همه از دوستانی که طی پست قبل بهم ابراز لطف کردن یه تشکر ویژه می کنم...مینا خانم محبت فرمودین،بدون شک دلگرمی های دوستان خوبی مثل شما در بهبود حالم موثر بوده....و خب در جواب دوست عزیز سارا(نفهمیدم کدوم سارا هستید کاش راهنمایی می کردید) و لیمو خانوم باید بگم هر آدمی بالاخره یه موقعی دچار ناراحتی می شه ولی مهم به نظرم اینه که بعد از اون ناراحتی آیا اون رو در خودش گسترش بده و مغلوبش بشه یا این که سعی کنه پشت سرش بذاره...من سوپرمن نیستم-ولی سوپرمن را دوست می دارم!- و گاهی ممکنه یه جاهایی کم بیارم...این ارفاق رو در حقم بکنید...ولی خب ترجیح می دم متفاوت از بعضی وبلاگها که صفحاتشون گورستان تلخکامی ها و نجواهای ناامید کننده اس،همیشه مثبت حرف بزنم و امید بدم،خودم این جوری حس بهتری دارم........................ ؟
خب!(یه خب بلند و کشیده!)...این پونصدمین پست من در این وبلاگه!...و خوشحالم از این که اون رو در حالی می نویسم که بیرون هوا صاف و روشن و آفتابی است و همون نور با شدت بیشتری در دل و قلبم می تابه....آره من امروز خیلی حالم خوبه،اون قدر خوب که حاضرم عین یک کیک برشش بزنم و با شما دوستای خوبم سهمیمش بشم...به نظرم سبکی روح خوشبختی بزرگیه و خب من الان عجیب احساس سبکی می کنم....برنامه کاملا جدید معاون کلانتری که در پست قبل گفتم هم به این ترتیب آغاز شد......پونصدتا!عدد کمی نیست ها!پونصد صفحه در این وبلاگ نوشتم،پونصد بار اومدم با دوستام حرف زدم،البته گاهی هم فقط با خودم حرف زدم ولی خب اینجا جائیه که پونصد بار اومدم پس بدون شک می شه گفت یکی از پاتوقهای محبوبم بوده وگرنه این همه بار بهش سر نمی زدم....و خب می شه گفت گذاشتن سنگ بنای این محل رو مدیون آرزویی هستم که رفت ولی من کمبودش رو تبدیل به یه موفقیت کردم،موفقیت از نظر خودم البته،این همه خاطره،این همه دوست،چند تایی هم البته نمی گم دشمن ولی خب آبمون توی یه جوب نرفت ولی من اسمشونو حذف نکردم و گذاشتم در فراموش شده ها،هرچند همه شون هم قهری نیستن،بعضی هاشون یهو برای همیشه رفتن ولی به احترام حضورشون در اینجا اسمشون حفظ شد...........خب یه صلوات محبت کنید،باز جو منو گرفت رفتم بالا منبر....در هر صورت دوست داشتم خودم پونصدمین پستم رو به وبلاگم تبریک بگم،وبلاگ جون،ببینیم هزار رو هم رد می کنیم یا نه؟پس برو بریم.................. ؟
Labels: به کلوب پونصدتایی ها خوش اومدید
|
Sunday, November 01, 2009
این روزها یه خورده کارهام به هم پیچیده و اوضاعم قاراشمیش شده و من هم که کم طاقت،با رفتارم رفتم روی اعصاب دیگران...همین جا از همه عذرخواهی می کنم...خب من هم خدای نکرده آدمم،یه مواقعی سرریز می کنم...ایشالا به زودی درست می شه...از همه اونهایی که بهم لطف داشتن و دارن تشکر ویژه می کنم....به قول معاون کلانتر به زودی با برنامه(روحیه) ای کاملا جدید بر می گردم!...خب حالا هر کی نقش ماسکی رو داره بره بند پرده رو ببره تا بیفته روی شست پام! ؟
|
Labels: شست پام
|
Friday, October 30, 2009
هشتِ هشتِ هشتاد و هشت...خیلی دوست داشتم امروز یه روز خاص باشه...خب هرچی باشه هر یازده سال یه بار رخ می ده...قشنگ یادمه وقتی هفتِ هفتِ هفتاد و هفت بود،مجری نیم رخ که همون خانوم هاشمی باشه چه با هیجان در این باره حرف می زد و می گفت که آره بیاید از الان یه چیزی رو باهم قرار بکنیم که یازده سال بعد،روز هشت هشت هشتاد و هشت،همدیگه رو ببینیم و در مورد تغییراتمون با هم صحبت بکنیم...و حالا اون یازده سال سپری شده و نه از نیم رخ خبری هست و نه از خانوم هاشمی!.....از بحث دور نشیم،دلم می خواست امروز یه روز خاص باشه ولی نشد،هیچ کار خاصی به غیر کارهای همیشگی انجام ندادم...در واقع انگار من هم مثل خیلی های دیگه،اصلا برام مهم نبود که امروز چندمه و چند سال گذشته که تمام اعداد تقویم یکی شده...می دونی،کم کم دارم به این نتیجه می رسم که حتا اگه موفق ترین آدم دنیا باشیم ولی یه چیزی رو توی زندگی مون نداشته باشیم،هیچی از صمیم قلب نمی تونه خوشحالمون کنه،یه چیزی که با تمام سادگی و کوچکیش می تونه به همه کارهامون معنا و رنگ و بو بده،و اون چیز.....چیزیه که هنوز به دستش نیاوردم.................... ؟
|
Labels: هشتِ هشتِ هشتاد و هشت
|
Monday, October 26, 2009
یه کم همچینی بفهمی نفهمی مریض شدم...یه ترکیبی از سرما خوردگی و گلو درد...حدس می زنم عواقب رقص سه روز قبل باشه...خب با اون جیغ های بنفشی که زدم و توی هوووو کشیدن روی مایکل جکسون رو کم کردم و عرقی که آخر مراسم از سر و روم می ریخت چندان هم عجیب نیست که سرمابخورم...حالا چرا سه روز بعدش نمی دونم،همین قدر بگم که کت سفید مرمریم خیس خیس بود طوری که رطوبت از روش مشخص بود....دیگه چه کنیم،این انرژی نوجوونی باید یه جایی تخلیه بشه دیگه....ولی بدون اغراق سه ساعت رو رقصیدم و نخورده از هر مستی مست تر بودم...........لی لی لی لییییییییییییییییییییی! ؟
پریشب شبکه یک یه فیلم قدیمی از خمسه نشون داد به اسم ماموریت آقای شادی...بعید می دونم تماشا کرده باشیدش چون ساعت پخشش خیلی دیر بود و من هم چون در طول روز خوابیده بودم و شب بی خوابی زده بود به کله ام نشستم تماشا کردم....چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که در اون فیلم-که دراوایل انقلاب ساخته شده بود-موی زن ها از بالای روسری شون معلوم بود و سر دختربچه ها به زور روسری نکرده بودن،در حالی که الان به رغم رنگ و وارنگ شدن هنرپیشه های زن،محاله یک تار موشون دیده بشه...سختگیری ها شاید در ظاهر برداشته شده باشه ولی در باطن بدتر و تنگ نظرانه تر از قبل داره اعمال می شه...نمونه اش توی همین برنامۀ عمو پورنگ که هر روزعصر پخش می شه...نمی دونم دقت کردید که هیچ دختر بی حجابی رو نشون نمی دن و طوری فیلمبرداری می کنن که دخترای چادری قشنگ توی چشم بیان؟کار به خوب و بد چادر ندارم،هرکی هر جور دوست داره بگرده ولی این که برگردی یه سبک و سیاق خاص رو هی روش زوم بکنی و بگیریش جلو چشم مردم به جز ایجاد حالت انزجار دست آورد دیگه ای نداره....فکر کنم یه بار گفته بودم که در دوبی صحنه بسیار پرمعنایی رو دیدم که تا به امروز در یادم مونده....در خروجی سیتی سنتر-که هایپر استار خودمون کپی اونه-منتظر ون هتل ایستاده بودیم که متوجه زن عربی شدم سیاهپوش از این برقع دار ها که حتا چشم هاش هم دیده نمی شد،هم زمان و در جهت مخالفش،دختری جوون با مینی ژوپ که چه عرض کنم،با میکرو داشت می اومد و یه تاپ پوشیده بود که نه گردنشو می پوشوند و نه نافش رو....هر دو داشتن با خیال راحت از کنار هم رد می شدن؛نه این به اون می گفت هرزه و نه اون یکی به این یکی لولو خورخوره....اینو می گن آزادی اندیشه....حالا اگه فهمیدن!؟
یه صلوات ختم کنید تا منبر بعدی!................ ؟
بعدا نوشت:باش...خورشیدم باش...حتا اگه ستارۀ کوچکی هستی بمون و بهم بتاب...من و تو باهم می تونیم خورشید باشیم،می تونیم!................... ؟
|
پریشب شبکه یک یه فیلم قدیمی از خمسه نشون داد به اسم ماموریت آقای شادی...بعید می دونم تماشا کرده باشیدش چون ساعت پخشش خیلی دیر بود و من هم چون در طول روز خوابیده بودم و شب بی خوابی زده بود به کله ام نشستم تماشا کردم....چیزی که نظرمو جلب کرد این بود که در اون فیلم-که دراوایل انقلاب ساخته شده بود-موی زن ها از بالای روسری شون معلوم بود و سر دختربچه ها به زور روسری نکرده بودن،در حالی که الان به رغم رنگ و وارنگ شدن هنرپیشه های زن،محاله یک تار موشون دیده بشه...سختگیری ها شاید در ظاهر برداشته شده باشه ولی در باطن بدتر و تنگ نظرانه تر از قبل داره اعمال می شه...نمونه اش توی همین برنامۀ عمو پورنگ که هر روزعصر پخش می شه...نمی دونم دقت کردید که هیچ دختر بی حجابی رو نشون نمی دن و طوری فیلمبرداری می کنن که دخترای چادری قشنگ توی چشم بیان؟کار به خوب و بد چادر ندارم،هرکی هر جور دوست داره بگرده ولی این که برگردی یه سبک و سیاق خاص رو هی روش زوم بکنی و بگیریش جلو چشم مردم به جز ایجاد حالت انزجار دست آورد دیگه ای نداره....فکر کنم یه بار گفته بودم که در دوبی صحنه بسیار پرمعنایی رو دیدم که تا به امروز در یادم مونده....در خروجی سیتی سنتر-که هایپر استار خودمون کپی اونه-منتظر ون هتل ایستاده بودیم که متوجه زن عربی شدم سیاهپوش از این برقع دار ها که حتا چشم هاش هم دیده نمی شد،هم زمان و در جهت مخالفش،دختری جوون با مینی ژوپ که چه عرض کنم،با میکرو داشت می اومد و یه تاپ پوشیده بود که نه گردنشو می پوشوند و نه نافش رو....هر دو داشتن با خیال راحت از کنار هم رد می شدن؛نه این به اون می گفت هرزه و نه اون یکی به این یکی لولو خورخوره....اینو می گن آزادی اندیشه....حالا اگه فهمیدن!؟
یه صلوات ختم کنید تا منبر بعدی!................ ؟
بعدا نوشت:باش...خورشیدم باش...حتا اگه ستارۀ کوچکی هستی بمون و بهم بتاب...من و تو باهم می تونیم خورشید باشیم،می تونیم!................... ؟
Labels: سرماخوردگی،تاپ،چادر
|
Thursday, October 22, 2009
نمی دونم چند وقت بود که وارد محوطۀ دانشگاه تهران نشده بودم...امروز با مادرم رفتم اونجا،جلسه تعاونی مسکن استادان دانشگاه بود برای واگذاری واحدهایی که خیر سرشون از هیجده سال پیش دارن می سازن براشون و تازه الان آماده واگذاری شده...خب من بیشتر از جلسه برام فضای دانشگاه جالب بود...نسبت به اون موقعی که اونجا تحصیل می کردم تغییراتی کرده...می شه گفت تمیز تر و خوش منظره تر شده...هرچند من خاطرات چندان دلچسبی از دوران دانشجوییم ندارم،ولی خب همون فاصله در شمالی تا تالار دکترقریب روکه رفتم،حال و هوای دوران دانشجویی و سال اول دانشگاه برام تداعی شد...چه روزهایی بود...با چه امید و آرزویی وارد دانشگاه شده بودم و بعدش چه طور توی ذوقم خورد...می دونی،به نظر من والدین مقصرن،البته شاید واقعا دست خودشون نباشه،ولی این که بیای از دانشگاه یه تصویر مدینه فاضله توی سر بچه پشت کنکوری ترسیم کنی به نظرم بزرگترین خیانت روزگاره!...دانشگاه خوب هست،خیلی هم محسنات داره و درس خوندن در اون خیلی از درها و راه ها رو به روی آدم باز می کنه،ولی مدینه فاضله نیست،وقتی واردش بشی تازه اول بدبختی ته،باید با یه دنیایی کنار بیای که هیچ پیش آگاهی در موردش بهت ندادن،با درسهایی سروکله بزنی که هیچ به نسبت دبیرستان آسون نیست!این قدر نگید به بچه هاتون برو دانشگاه دیگه تمومه!خیانت نکنید آی پدر و مادرها!....ای کاش یاد می گرفتیم به قیمت برآورده شدن آرزوها و از یاد رفتن ناکامی هامون،این قدر دروغ نگیم! ؟
بگذریم،روز شانس مادرم بود،در قرعه کشی هم متراژ خوبی بهش افتاد و هم از نظر طبقه و چشم انداز جای خوبی نصیبش شد،هرچند هر چی پول بدی آش می خوری و بنده خدا برای تتمه کار باید بره سی میلیون دیگه جور کنه تا خونه ای رو که هیجده سال پیش قرار بوده با پنج میلیون بخره،حالا بعد کلی پرداخت قسط در مجموع با چندین برابر قیمت بخره...دلم براش سوخت ولی خب بنده خدا خیلی خوشحال بود،اینه که توی ذوقش نزدم و چیزی نگفتم.......... ؟
عرض می شه که،بالاخره بلوک ما به لطف چشم و هم چشمی و حسادتها در کورس رقابت سوسول بازی عقب نموند وبالاخره به حول و قوه الهی صاحب آیفون تصویری شدیم!..حالا مشت حسین آقا هروقت که از جالیز برگرده می تونه هندونه ای که چیده رو به ننه جونش نشون بده!....کار به محسناتش ندارم ولی واسه پنج طبقه دو واحدی که همه به جلوی درشون دید دارن نصب چنین چیزی به نظرم جز پز دادن و از دیگرون عقب تر نموندن هیچ توجیه دیگه ای نداره،حالا هر کی هر چی دلش خواست بگه!....؟ا
فردا شب جشن عروسی همون دوستمه که پنجشنبه پیش رفته بودم حنابندونش...خب دوباره یه سه ساعت ناز رو یه بند خواهم رقصید...هرچند بیشتر از عروسی دلم هوس پارتی و تولد کرده....کسی نمی خواد بگیره؟گارانتی رقص خوف می دم با خدمات اضافه...نیم ساعت اول رایگان..ژانگولر و تانگولر هم روش!...نبود؟........شاد باشید و آخر هفته خوبی داشته باشید بچه ها
|
بگذریم،روز شانس مادرم بود،در قرعه کشی هم متراژ خوبی بهش افتاد و هم از نظر طبقه و چشم انداز جای خوبی نصیبش شد،هرچند هر چی پول بدی آش می خوری و بنده خدا برای تتمه کار باید بره سی میلیون دیگه جور کنه تا خونه ای رو که هیجده سال پیش قرار بوده با پنج میلیون بخره،حالا بعد کلی پرداخت قسط در مجموع با چندین برابر قیمت بخره...دلم براش سوخت ولی خب بنده خدا خیلی خوشحال بود،اینه که توی ذوقش نزدم و چیزی نگفتم.......... ؟
عرض می شه که،بالاخره بلوک ما به لطف چشم و هم چشمی و حسادتها در کورس رقابت سوسول بازی عقب نموند وبالاخره به حول و قوه الهی صاحب آیفون تصویری شدیم!..حالا مشت حسین آقا هروقت که از جالیز برگرده می تونه هندونه ای که چیده رو به ننه جونش نشون بده!....کار به محسناتش ندارم ولی واسه پنج طبقه دو واحدی که همه به جلوی درشون دید دارن نصب چنین چیزی به نظرم جز پز دادن و از دیگرون عقب تر نموندن هیچ توجیه دیگه ای نداره،حالا هر کی هر چی دلش خواست بگه!....؟ا
فردا شب جشن عروسی همون دوستمه که پنجشنبه پیش رفته بودم حنابندونش...خب دوباره یه سه ساعت ناز رو یه بند خواهم رقصید...هرچند بیشتر از عروسی دلم هوس پارتی و تولد کرده....کسی نمی خواد بگیره؟گارانتی رقص خوف می دم با خدمات اضافه...نیم ساعت اول رایگان..ژانگولر و تانگولر هم روش!...نبود؟........شاد باشید و آخر هفته خوبی داشته باشید بچه ها
Labels: یادآوری ها،تحولات
|
Sunday, October 18, 2009
دیروز طرفهای ساعت دو و بیست و پنج دقیقه بعد از ظهر،داشتم با تلفن حرف می زدم و بحث کاری بود و کاملا جدی که یهو دیدم همکارام شروع کردن یکی بعد از دیگری از اتاق بیرون دویدن...از اونجایی که شوخی های دبیرستانی توی اتاق ما عرفه،و حتا یه همکار خانوم داریم که با چهل و هفت سال سن و یه پسر دانشجو عین یه دخترنوجوون می گه و می خنده و در شوخی ها مشارکت می کنه،موضوع رو جدی نگرفتم و به صحبتم ادامه دادم...تموم که شد دیدم خانوم همکار سرشو از در آورده تو می گه:تو چرا هنوز نشستی؟د پاشو بیا بیرون دیگه!...هاج و واج تماشاش کردم و پرسیدم:مگه چی شده؟شتابزده گفت:زلزله اومد!مگه نفهمیدی؟!...منتظر جوابم نشد و رفت..من هنوز باورم نمی شد و یه نگاهی توی راهرو انداختم و دیدم همه دویدن بیرون شرکت و جلوی در جمع شدن...خب از قرار معلوم واقعا زلزله اومده بود و من طبق معمول اصلا نفهمیده بودم و خونسرد رفتم با اسناد پیش رئیسم که قاطی جمعیت بیرون ایستاده بود،نتیجه پیگیری مو بهش گفتم و ازش راهنمایی های لازم رو گرفتم و برگشتم دوباره پشت میزم.......نمی دونم این چه خاصیتیه که من دارم و اصلا از زلزله نمی ترسم،افتخار نیست،می تونه به قیمت جونم تموم بشه،ولی آخه مسئله اینجاست که من اصلا زلزله رو حس نمی کنم که بخوام ازش بترسم!...خواننده های قدیمی وبلاگم احتمالا خاطراتم رو در مورد زلزله دو سال پیش و سال هشتاد و سه به یاد دارن و اتفاقات خنده داری که برام افتاد(دیگه بازگوش نمی کنم که تکراری نباشه)....خب البته سال هشتاد و سه به خاطر شرایط خاصی که داشتم فورا بعد از زلزله رفتم محل کار آرزو برای خاطرجمعی گرفتن....این دفعه هم به هر کی که می شناختم مسیج زدم و حال و احوال کردم....می دونی،وقتی یادم می آد که اون سال(83)با چه دلشوره ای رفتم پی آرزو،دلم برای خودم می سوزه...یه زمانی به هر قیمتی پای یه رابطه می ایستادم،ولی خب الان،با این که همچنان تمام کوششم رو برای حفظ یه رابطۀ دوستانه(ولو در ساده ترین شکلش)انجام می دم،ولی به محض این که بهم ثابت بشه که دارم آب در هاون می کوبم و طرف مقابلم به اندازه من برای رابطه ارزش قائل نیست،در پشت سر گذاشتنش درنگ نمی کنم و به راحتی آب خوردن کنارش می ذارم...آره این جوری بهتره،به قول اون مثل معروف(البته اگه درست یادم بیاد)برای کسی بمیر که دست کم حاضر باشه برات گریه کنه! ؟
دلم برای گوشه و کنار محلمون تنگ شده،برای پاتوقمون،جاهایی که ازش خاطره دارم و سر می زدم...مدتی هست که اونهایی که به خاطرشون به اونجاها می رفتم دیگه نیستن و من در این سالها همیشه یه عده ای رو جایگزین شون می کردم،اصلا کار بدون بهونه بهم مزه نمی داد،باید به یه هوایی می بود...دوست داشتم یکی باشه که به خاطرش بیرون برم و حتا اگه بود و نبودم براش توفیری نداشت،دست کم تحویلم بگیره....توقعم بالا نبود،یه سلام و احوالپرسی ساده،یه لبخند بی غرض ارضام می کرد،همونو ضرب در هزار می کردم و انرژی می گرفتم،هم اون حالشو می برد هم من....نمی دونم،در هر صورت اون هم دیگه نیست....ناشکر و افسرده نیستم،ولی خب دلم تنگ می شه....دوست دارم به خدا بگم دیگه بسه،همین قدر کافیه،دیگه نمی خوام بزرگتر بشم!بذار یه چند سالی همین قدی بمونم!کاش به همین آسونی بود،اگه می شد دست کم ده سالی در سن هیفده هیجده سالگی می موندم....چه قدر کار دارم،چه قدر شیطونی و ماجراجویی انجام نشده دارم...دیگه کی بشه که برم سروقتش...خدایا می شه بسه؟جان؟چشم!دیگه حرف مفت نمی زنم! ؟
صبح ها جات اون گوشۀ دم دیوار خالیه شیطون بلا!دیگه با پاهای ضربدری نمی ایستی منتظر سرویست!هول هولکی درس نمی خونی و خمیازه نمی کشی...یادته چی بهم گفتی؟"می خوام درس بخونی و دکترا بگیری تا من به همه بگم فرهادم پروفسوره!بعد برام یه ست برلیان و یه لامبورگینی می خری و من می فروشمش و با پولش می ریم اروپا رو می گردیم!"...یادش به خیر!عین یه خواب بود............... ؟
|
دلم برای گوشه و کنار محلمون تنگ شده،برای پاتوقمون،جاهایی که ازش خاطره دارم و سر می زدم...مدتی هست که اونهایی که به خاطرشون به اونجاها می رفتم دیگه نیستن و من در این سالها همیشه یه عده ای رو جایگزین شون می کردم،اصلا کار بدون بهونه بهم مزه نمی داد،باید به یه هوایی می بود...دوست داشتم یکی باشه که به خاطرش بیرون برم و حتا اگه بود و نبودم براش توفیری نداشت،دست کم تحویلم بگیره....توقعم بالا نبود،یه سلام و احوالپرسی ساده،یه لبخند بی غرض ارضام می کرد،همونو ضرب در هزار می کردم و انرژی می گرفتم،هم اون حالشو می برد هم من....نمی دونم،در هر صورت اون هم دیگه نیست....ناشکر و افسرده نیستم،ولی خب دلم تنگ می شه....دوست دارم به خدا بگم دیگه بسه،همین قدر کافیه،دیگه نمی خوام بزرگتر بشم!بذار یه چند سالی همین قدی بمونم!کاش به همین آسونی بود،اگه می شد دست کم ده سالی در سن هیفده هیجده سالگی می موندم....چه قدر کار دارم،چه قدر شیطونی و ماجراجویی انجام نشده دارم...دیگه کی بشه که برم سروقتش...خدایا می شه بسه؟جان؟چشم!دیگه حرف مفت نمی زنم! ؟
صبح ها جات اون گوشۀ دم دیوار خالیه شیطون بلا!دیگه با پاهای ضربدری نمی ایستی منتظر سرویست!هول هولکی درس نمی خونی و خمیازه نمی کشی...یادته چی بهم گفتی؟"می خوام درس بخونی و دکترا بگیری تا من به همه بگم فرهادم پروفسوره!بعد برام یه ست برلیان و یه لامبورگینی می خری و من می فروشمش و با پولش می ریم اروپا رو می گردیم!"...یادش به خیر!عین یه خواب بود............... ؟
Labels: غرغر های همیشگی
|