<$BlogRSDURL$>

Wednesday, June 23, 2004

دیشب خوابم نمی برد، داشتم به تو فکر می کردم...به این که من چقدر دوستت دارم؟ چه شکلی؟ چه جوری؟ بی اون که بفهمم ساعتها با خودم زمزمه می کردم....
تو رو با همه وجودت دوست دارم.... با لبخند هات، گریه هات، بداخلاقی کردنهات.... عاشق دویدنتم، عاشق خندیدنتم، عاشق رقصیدن و بالا و پایین پریدنتم....گرمکن آبی رنگتو یادمه با اون کوله پشتی زرد و سرمه ایت، شلوار مخمل کبریتی زرشکی رنگتو که با اون مانتوی لجنی رنگ می پوشیدی یادمه... مدل موی قشنگ و با نمکت! عادت داشتی مدل ژاپنی درستشون کنی....گیسوان قهوه ای رنگت رو با یه روبان کوچولوی صورتی بالا سرت می بستی، می شدی عین سایو جان! بهت می اومد، با اون چشمای خمار و بادومیت و لبای سرخ گرد و قشنگت، عین یک عروسک می شدی... عروسکی که همیشه دوست داشتم بغلش بگیرم...
شبها وقتی تو پارک می شینم به یاد تو می افتم ....شبح دوران کودکیت لبخند زنان از پشت هر بوته و درختی سر در می آره و بهم چشمک می زنه...صحنه های بازی کردنت می آد جلو چشمم... قایم موشک بازی کردنت، بالا بلندی، گرگم به هوا... کمی جلوتر می آم، صحنه های نوجونیتو به یاد می آرم، وقتی تازه با پیمان دوست شده بودی و من سر قرار همراهیش می کردم تا ازت خجالت نکشه... باور می کنی؟ اون اوایل حتی جرئت نداشت تنها باهات حرف بزنه...هیچ وقت بهت گفت چقدر حرف تو دهنش گذاشتم تا بیاد به اسم خودش بهت بگه؟ بهت گفت چند بار به خاطرت با این و اون درگیر شدم؟ گفت هدیه هایی که بهش داده بودی رو از ترس داداشت می داد من نگه دارم؟
بازم می آم جلوتر..چهره دلشکسته تو می بینم وقتی با پیمان قهر کردی و دیگه از اون به بعد بیرون نیومدی...نه! نمی خوام به از اینجا به بعدش فکر کنم، دوست دارم تو رو همیشه به همون شکل قدیمت ببینم، با همون روسری مشکی، مانتوی سبز لجنی و شلوار مخمل کبریتی زرشکی...تو ذهنم هم پات تا بالای کوهها می دوم، وسط دشتها تعقیبت می کنم، تو برای من همچنان همون دخترک عروسکی زیبا و دوست داشتنی هستی که با لبخندش زندگی می کردم و با رویای بدست آوردنش به آینده فکر می کردم...آرزو بیا از همین حد جلوتر نریم، بیا بزرگ نشیم، بیا همین جوری 15-16 ساله بمونیم، دنیای بزرگترها پر از دغل کاریه، پر از ناپاکیه، پر از جدائیه...در آینده هیچ خبری نیست ، هر چی هست همین جاست...در این دوران، در این لحظات، در این ایام خوش و بی غم نوجوانی...من 16 سالمه و تو 13....
از جام پا می شم و به ساعتم نگاه می کنم، 3 صبحه، بیرون داره باد می وزه، از تکون سر شاخه های درختها اینو می فهمم...نگاهی به کوچه تاریک و خلوت می اندازم، به سختی از میون درختها دیده می شه، بیاد می آرم که اون دوران این طوری نبود، می تونستم راحت سمت خونه شما رو ببینم... لبخند تلخی بر لبم می شینه و به یاد می آرم که الان 28 سالم شده....

|

This page is powered by Blogger. Isn't yours? Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com